(کارو) زندگينامه يك الكلي كامل ترين اشعار كارو

کفر کارو _ شکست سکوت _خاطرات _نامه های سرگردان _ ماسه ها و حماسه ها _ اشعار کارو _ زندگی نامه کارو

دانلود کتابهای کارو بصورت pdf
نویسنده : جواد - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٩/۱/۳

 

با سلام

 کل شعرهای این وبلاگ  رو بصورت pdf  گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد

شعرها :

قسمتی از کتاب شکست سکوت

قسمتی از ماسه ها و حماسه ها

کفر نامه

و نامه ها

password:  solariss.persianblog.ir

برای دانلود اینجا  کلیک کنید

 

نکته:: این مجموعه شعر کامل نیست ولی تو اینترنت کامل ترین اثر کارو همینه


comment نظرات ()
توجه
نویسنده : جواد - ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٩/۱/٢

سلام به همه دوستانی که وارد این وبلاگ میشوند برای پیدا کردن مطالب مورد نظر روی عناوین مطالب وبلاگ کلیک کنید

کامل ترین اشعار کارو _ کتابها _نامه ها _ دانلود کتابها _نثر _ و سروده های استاد کارو را میتونید تو این وبلاگ پیدا کنید


comment نظرات ()
نامه یک کتابفروش بیک می فروش
نویسنده : جواد - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦


 نامه یک کتابفروش بیک می فروش


    همسایه خوشبخت من , ای پیر میفروش !

کاش میدانستم آنچه را که میخواهم امشب با تو بمیان بگذارم از کجا شروع کنم ؟ !
متاسفانه نمیدانم ! برای اینکه آنقدر احساس حقارت و بدبختی میکنم که میترسم این ورق پاره های سپید تحمل سیاهی بدبختی را که بناست در این نامه خلاصه شود نداشته باشند . . . ! با تمام این احوال آنچه مسلم است . من باید هر چه اشک ماتمزده در سینه مسلول این کتابها موج میزند . بعنوان سکرآورترین شرابها , چکه چکه بگلوی این اجتماع منجمد فاقد احساس که چرخ تمنایش بطور وحشیانه ای بر مدار لذت موقت نفسانی میچرخد , فرو ریزم . . .


میدانی چرا ؟ . . . برای اینکه امشب آتش شریان شکن غمی سینه سوز , عروق تن یخ بسته ام را با هر چه خون سرگشته در آنها هست بگریه انداخته است .

 من سراپا زبانم امشب , تو سراپا گوش باش , سرتاپا گوش , ای پیر میفروش ! من دیگر بطور جبران ناپذیری از این اجتماع بیزار شده ام . آخر درد مرا تو چگونه میتوانی احساس کنی ! ؟ تو از کجا میدانی که همه شب هر شب , هنگامیکه جرنگ جرنگ پیاله های می زده , در کشمکش ناله های مشتی هدف گمشده و ایده آل منحرف و محکوم , در میخانه خوش بخت تو بیداد میکنند ! در خلوت محزون کتابخانه من , این آشیانه متروک خدایان ادب , از شیون تنهایی , چه محشری برپاست ؟


 آخر , فکرش را بکن ! شوخی نیس . مدتهاست هیچ مسلمانی , هیچ کافری پیدا نشده که سری باین کتابخانه بدبخت بزند . و از اینهمه شاعر و نویسنده بزرگ که در گذشته های بشری , لنگرگاه کشتی طوفان زده احساس طوفانزایشان , ماورا افلاک . . . ورای لامکان بوده است . . . از این انسانهای بزرگوار . . . این نیازمندان بی نیاز , از لئوپاردی ایطالیا گرفته تا ویتمن امریکانا , ورلن فرانسه تا لورکای اسپانیا . . . تا حافظ شیراز , بپرسد که در این بیکران قیامت جهل , کنج ماتمکده دانایی با آنهمه شیدایی چکار میکنند . . . !


ای تکیه گاه سرگذشتهای سرنوشت بدوش . . . ! با توام , ای پیر می فروش ! بخدایی تردید ناپذیر بالزاک سوگند هرکس در چهارچوب درهم ریخته این تالم با اشک آمیخته با احساس من شریک نباشد , منکر همه عواطف و احساس انسانی است ! آخر من چگونه بگویم , با که بگویم و با چه رویی بگویم که سالهاست تنها شکننده سکوت محفل ماتمزده این خدایان بنده گم کرده ادب , موش های گربه ندیده ی عبید زاکانی هستند ! تصور بدبختی را بکن , موشها : مونس خدایانی که قرنهاست همه فرشتگان آسمانی با شراب شعرشان مستند . . . ای خاک بر سر ما !


بتاریخ این نامه نگاه کن , نگاه کردی ؟ میدانی امروز جه روزی است ؟ روزیست که از یکطرف قیمت هر شیشه شراب دو برابر شده است و بهمین تعداد شراب خواران . . .از طرف دیگر فرزندان ناخلف این اجتماع منحط خرمن احساسات صدها شاعر و نویسنده ی بزرگ را که سنگینی همه ستاره ها و سیاره ها در مقابل عظمت آسمانیشان پر کاهی بیش نیست ,در ماتم یک بازار کساد , کیلو کیلو , در طبق فساد , ببازار جهل عرضه میدارند ؟


پیر می فروش ! تو می فروشی , احتمال دارد مقصودم را آن چنان که باید و شاید درک نکرده باشی .بگذار ساده تر بگویم : این نامه را در غروب خزان زده روزی بتو مینویسم که همه کتابفروشها - که من متاسفانه یکی از بدبخت ترین آنها هستم کتابهایشان را حراج میکنن .


تصورش را بکن ! چه بازار دل آزاری ! مردم ! بخرید ! بالزاک 15ریال ! داستایوسکی 10ریال ! تولستوی 6ریال ! بها 2ریال ! ابوریحان بیرونی : مفت ! . . .

ای پیر میفروش ؟ بنگاه نگران مادران دیده بدر . . . بآوارگی احساس واخورده میخواران نیمه شبهای دربدر . . . بجهل فلک آشیان و دانایی خاک بر سر سوگند هرگز نمیتوانم آنچه را که هنگام حراج کتابها در قفسه های رنگ و رو رفته کتابخانه ام گذشت مجسم کنم ! تنها خدا شاهد استکه من محکوم تحمل چه کابوس سرسام آوری بودم : هم زمان با صدای ناهنجار چوب حراج , شیون ناقوس مرگ در معبد همه خدایان ادب , طنین انداز شد . . . در بیکران دنیای خدایان , عزای همگانی اعلام شده بود . . .


هر یک از آنها بطریقی بر سرنوشت دردناک آثار خویش میگریستند . خیام پاک دیوانه شده بود ! ازیک طرف بمن التماس میکرد که اگر بسرنوشت این قوم رحم نمیکنی بگذشته های پرافتخارش رحم کن باین آسانی . . . باین ارزانی مفروش ! مفروش ! از طرف دیگر مشتریان بدبخت تو را که زمانی مشتریان خوشبخت من بودند , مخاطب قرار داده فریاد میکشید که ای ناخلفها ؟ شرنگ شهدآفرین افتخاری که فردوسی طوسی برغم ترکتازیهای پارسی شکن عرب منحوس برای شما کسب کرد . بر سرمستی خانه بر باد ده شما حرام باد !


همزمان با عصیان خیام . . . آه . . . ای پیر میفروش , چگونه بگویم که چه دیدم : میدانی چه شد : پارچه سپیدی که با حروف درشت حراج کتابهارا اعلام میکرد , یکباره سیاه شد ! . . . و من در منتهای بیچارگی , آن انسان بزرگواری را که جهانی را با پارسی زنده کرد . دیدم که سرافکنده و مغموم آن پارچه سیاه را بسینه گردو خاک گرفته کتاب جاودانی خود میزند .


آنطرفتر , در یکی از قفسه های پرت , فاجعه ی دیگری در جریان بود : گوته گریبان حافظ را چسبیده بود که برادر ! دیوان شرقی مرا بمن بازگردان , من هرگز تصور نمیکردم تو پدر روحانی فرزندانی آنقدر ناخلف باشی ! . . . و حافظ , بهت زده و حیران زارزار میگرست . . .


اعتراض گوته هیچ . . . اما گریه حافظ . . . روزگارم را سیاه کرد . از مشاهده اشکهای حافظ آنقدر گریستم که یک باره عملا احساس کردم که دیگر زنده نیستم .و اکنون که این نامه را مینویسم بحقانیت آن کتاب آسمانی که حافظ سوره بسوره , آیه بآیه از برش میداشت , اکنون که این نامه را می نویسم من خودم نیستم . . .


روح سرگردان هوگو هستم که در کالبد ژان والژان بار کمرشکنی از آثار نوابغ عالم بدوش در زیرزمینهای تاریک پاریس پی گوشه خلوتی میگردد تا همه نوابغ عالم را پیش از اینکه ارزش آنها تا قیمت یک شیشه شراب , تنزل کند . بخاک بسپار . . .


همسایه خوشبخت من ای پیر میفروش !از شدت هجوم اشکها چاره ای ندارم جز این که نامه ام را بپایان برسانم . . . در پایان نامه می خواهم از تو خواهشی بکنم نمیدانم انجامش برای تو میسر خواهد بود : می دانی . . . از تو می خواهم که امشب ده هزار شیشه شراب تلخ , بدون دریافت پول , برای من بفرستی . . . می خواهم امشب تمام خدایان عزادار ادب را مست کنم . . .


تا بخندند . . . تا بگریند . . . بخندند بیاد آنچه زمانی بودند . . . بخاطر آنچه زیستند . . . و بگریند بحال اجتماعی که کار فرهنگ جاودانیش بجایی رسیده که بقیمت آبرویشان , بهر فلاکتی هست اگر قیمت شراب چهار برابر آنچه هست بشود , باز هم تو را , ای میفروش تناه نمیگذارند . . . در حالیکه عصاره خون مسلول چخوف را بقیمت یک پیاله می خریدار نیستند . . .



    پایان


comment نظرات ()
نامه های سرگردان کارو
نویسنده : جواد - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦


نامه های سرگردان کارو
    
      

برای انچه بناست در این نامه برایت بنویسم به هیچ گونه سوگندی احتیاج ندارم...برای اینکه هم یهودای سرگردان شاهد تیره بختی من است ، هم مسیح مصلوب...

هنگام نوشتن این نامه احساس می کنم که سراسر وجودم زندان دور افتاده ایست از مشتی امید واخورده...و روحم جنگلی متحرک و سرگردان از ارزوهای عاصی...گوش کن، ارلن دلم می خواست هنگام نوشتن این نامه بلافاصله پس از نام تو کلمه ایی دیگر اضافه کنم...کلمه ایی که سراسر زندگی از یاد رفته ی من در ان خلاصه می شود، کلمه "من..." دلم می خواست به خود حق می دادم تو را ارلن من خطاب کنم...دریغا که نمی توانم، اما در این لحظه به خصوص توانستن مطرح نیست، برای نخستین بار بگذار خواستن منهای توانستن هم امکان پذیر باشد...بنابراین، ارلن من...

کاش می دانستی که انگیزه نوشتن این نامه شیون شبانه قلب من است...قلب من امروز غروب همین چند لحظه پیش ، سکوت خود را شکست و با دیده گریان گفت که...چند ماهی است از قلب تو ابستن است، تعجب نکن ارلن قلب مردها مثل خودشان از لحاظ جنسی مرد است و قلب زن، زن... و بنابراین نامه مال من نیست، نامه یک قلب شکسته است، یک قلب شکسته ابستن... ارلن...فکر می کنی فرزند تصادم بدون تماس دو قلب چه می تواند باشد؟ جز ان "هیچ" همه چیز شکن مقدس که خوراکش شیرین، سرشک است...ان فرزند نامرئی شب زفاف قلب ها که نامش در قاموس شب زنده دارن ناکام "عشق" است...

می دانی یعنی چی ارلن؟ امشب برای نخستین بار احساس کردم که متاسفانه گرفتارت شده ام، شاید اگر تصمیم نگرفته بودم که برای همیشه فراموشت کنم، این احساس پنهانی هرگز قلبم را تکان نمی داد...اما چه کار کنم که همزمان با این تصمیم اجتناب ناپذیر شیون قلبم در پهنه ی سینه ی محنت زده ام بیداد کرد...

مردها، ارلن من در چهارچوب عشق و محبت به وسعت غیر قابل تصوری نامردند، برای اثبات کمال نامردی مردان همین بس که تنها در مقابل قلب عاشق و فریب خورده یک زن احساس می کنند که مردند، تا هنگامی که قلب زن تسلیم نشده پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد، عاجز تر و تو سری خور تر از یک زندگی اسیر، گدا تر از همه گدایان سامره پوزه بر خاک و دست تمنا به پیش گدایی عشق می کنند، اما تا خاطرشان از تسلیم قلب زن راحت شد یکباره به فکرشان می افتد که خدا مردشان افریده و تازه کمال مردانگی را در بی نهایت نامردی جست و جو می کنند، در شکنجه دادن یک قلب و به زنجیر کشیدن یک زن اسیر...

ارلن من از اینکه تو را نامرد خطاب می کنم ناراحت نباش، چه مانعی دارد که برای نخستین بار تو را با "خود" تو اشنا کنم، اگر به خاطر داشته باشی، سه سال پیش بود که بر حسب سماجت تو با هم اشنا شدیم، در ان زمان من دختری بیست ساله بودم و تو جوانی بیست و هفت ساله، من بر حسب یک قانون اجتماعی مناسب دیدم که با جوانی حداقل هفت سال بزرگ تر از خودم به امید یک وصلت ابدی نرد عشق ببازم، باختم...من تا بیست سالگی جز تحت تاثیر رویای فردای زندگی هرگز به خاطر هیچ چیز، به خاطر هیچ کس، با هیچ بوسه ایی، در هیچ اغوشی، از فرط شوق نلرزیده بودم...در حالیکه مطمئنم که تو را، سالها پیش از دیدار من در خیلی از شبهای خوشگذرانی، فواحشی که حتی سنشان هفت سال بزرگتر از مادر تو بوده است، با تمام روح ولگردتف با همه سلولهای بدنت لرزانده بودند، و بدین وصف از همان نخستین روزهای اشنایی هر بوسه ایی که بین ما رد و بدل می شد زلزله ایی در ارکان وجود من به وجود می اورد، در حالیکه برای تو بوسه گرفتن از لبان من داستان مبتذلی بود که برای تجدید خاطرات گذشته و ایجاد خاطرات تازه تکرار میشد...

بوسه های تو همیشه با داستانی از بی تابیها و بی خوابی هایی که ظاهرا زائیده عشق من بود شروع می شد و با حماسه ایی درباره اینده که بنا بود تو برای سعادتمند کردن من پایه گذاری کنی، خاتمه می یافت، خدا می داند که هر شب که من از تو دور بودم با چه لذتی، چه امیدی، به مادر نوید می دادم که به زودی پس از یک وصلت ابروند فرزندی از پستان من شیر خواهد خورد...

مدتی گذشت، کار از بوسه ها گذشت...دستها از شانه ها سرازیر شدند، سینه من، سینه سفید و لغزان من بازیچه پنجه های تو شد...خدا می داند که با هر تماس دستهات با سینه ی ملتهب من، تا چه پایه احساس لذت می کردم...خاک بر سر جوانی...

ان وقت ها خیال می کردم که این لذت زائیده عشق است، دیگر فکر نمی کردم، نمی توانستم فکر کنم که با ان طریق که تو با من عشق می ورزی اگر به جای من مادر بزرگ من هم بود احساس شوق می کرد، و این حقیقت است که اکنون احساس می کنم دیگر هرگز قلبم جوان نیست، برای من روشن شده...

ارلن سوگند به هر چه قلب گرم است و هر چه سینه سرد، و به همه اقیانوس های ثابت، نسیم های صامت، به سرشک قلوب منتظر، به بوسه های ولگرد...با احترام یک زن به مردتمنا شکن عجز ناپذیر، به نفرت یک زن نسبت به عجز یک مرد، به هر چه زیبایی در طبیعت هست، به هر چه طبیعت زیباست، به نامردی همه قلبهای شکیبا، و جلال و مردانگی هر چه قلب ناشکیباست، به هر چه ایمان داری سوگند، در کمال احتیاج به عشقی که به من نداری، انقدر امشب احساس کینه به تو می کنم که اگر قدرت داشتمقلب ساده بدبختم را که این چنین احمقانه تو را، پدر فرزندش را از من می خواهد، در تک سینه زنده به گور می کردم...

به یادت هست ارلن، هرگز یکبار نشد که تو می نزده به میعادگاه ما حاضر شوی، می دانی چرا؟هر کسی برای نقاط ضعف خود از می مدد می خواهد، عشق تو نسبت به من همانطور که ثابت شد هوسی بیش نبود، تو به خاطر تقویت این هوس هر شب می زده سراغ دل حسرت بارم را می گرفتی...من هم امشب برای تقویت کینه ام به وسعت نفرتی که نسبت به هر چه مرد است و مردانگی دارم، مشروب خورده ام...چه کار می توانستم بکنم؟اخر اگر مست نمی کردم چگونه می توانستم به تو بگویم تا چه پایه از وضعی که من داشتم تو سوء استفاده کردی؟ از شرم من از اینکه باید در خانه پدر مانده باشم، از شتابزدگیم در پایان دادن به خواری زائیده از این شرم...از خنده های طعنه امیز همجنسان من،دختران هم سن من که تصادفا قبل از من ازدواج کرده بودند و نگرانی من از اینکه مبادا تو ترکم کنی و از محبتهای بی پایانی که برای نگهداشتن تو به تو کردم، تو از همه اینها تا چه حد از سوء استفاده کردی؟هیچ می دانی؟و ان وقت برای پایان دادن به کمدی نامزد بازی هرگاه سخنی با ناراحتی وصف ناپذیر پیش می کشیدم می گفتی پول کافی برای این کار ندارم... اخر نامرد...من کی از تو پول خواستم؟کی تا کنون در عرض این سه سال سرگردانی و شب زنده داری اسکناس به لبانم گذاشتی؟فراموش کن ان عده معدود از زنان هرزه پول پرست را که  بهانه به دست مردها و بازی کردنشان با سرنوشت زنان زندگی داده اند...تو خیال می کنی اگر فردا یک چک یک میلیون دلاری برای من بفرستی که مثلا این را بگیر من "خداحافظ" من با یک میلیون دلار می توانم سایه تو را از زندگی اینده ام پاک کنم؟ این مردها هستند که پس از ازدواج با به رخ کشیدن معشوقه های دوران جوانیشان ارج و احترامشان در نزد زنان فزونی می گیرد...

من بدبخت...گیرم که فردا با مردی دیگر ازدواج کردم، کافی است یکبار نام تو را اشتباها ببرم...تمام شد و رفت...

ارلن...اشکهای سرگردان، بیچاره ام کردند...دیگر قدرت نوشتن ندارم...نامه ام را انعکاس واپسین طپش قلب یک عشق ناکام است، تمام می کنم، برای تو هرگز روز بد نمی خواهم، برای اینکه بالاخره زمانی دوستت می داشتم...تنها ارزوی من این است که تا پایان زندگی هوسبازت هرگز لذت عشق را نچشی...


comment نظرات ()
مرگ دنیاها
نویسنده : جواد - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦

مرگ دنیاها


دلم دنیای فردای فسرده ست

که روحش را سکوت مرگ خوردهست


منال ایدل ! اگر مرده ست دنیات

در این دنیا چه دنیاها که  مرده ست


comment نظرات ()
← صفحه بعد